تبلیغات

http://minochat.org

عشــــــــــــق برا زندگــــــــــــی






عشــــــــــــق برا زندگــــــــــــی

یکم در مورد خودم توضیح بدم

« به نام خدا هستم،

از بچگی بزرگ شدم،

تو بیمارستان به دنیا اومدم،

صادره از شهرمون،

همونجا بزرگ شدم،

چند سال سن دارم،

بابام مرد بود،

تو دوران کودکیم بچه بودم،

با رفیقام دوست شده بودم،

به دوست داشتن علاقه دارم،

قصد ازدواج نه، دارم،

تو خونمون زندگی میکنم،

تا حالا نمردم و ... »

*****************

اگه امدی و نظر ندادی ومن ندیدم ،

الهی تو بمیری من نمیرم،

سر قبرت بیام پارتی بگیرم،

الهی سرخک و اوریون بگیری،

تب مالت وبلای جون بگیری ...!

الهی از سرت تا پات فلج شه،

کمرت بشکنه، دستت کبود شه،

الهی حسبه و ms بگیری،

سره راه بیمارستان بمیری،

الهی خیر نبینی،

الهی کور بشی چشمت نبینه،

بمیری گم بشی حقت همینه،

الهی آسم تیپ A بگیری،

هنوز که زنده ای پس کی میمیری ؟

الهی زن/ شوهر ایدزی بگیری،

بفهمی داری از ایدز میمیری،

***(مواظب خودتون باشین)***


نوشته شده در جمعه 10 آذر 1391 ساعت 11:04 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

بچه ها منو دوس

دوشم دالی؟


 دالین؟


نوشته شده در سه شنبه 3 دی 1392 ساعت 03:01 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

 
 
دیدی که سخت نیست تنها بدون من...!
این قافله عمر عجب می گذرد...


 
من به آمار زمین مشکوکم!

ارزش ها!
عاشق که میشوی مواظب خودت باش...!

قدش به عشقم نمیرسید...!


نوشته شده در سه شنبه 3 دی 1392 ساعت 02:57 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی بدو بدو نظرتو بده | |

 


نوشته شده در دوشنبه 2 دی 1392 ساعت 01:06 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

ا حالا شده جلو معلما ضایع بشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در دوشنبه 2 دی 1392 ساعت 12:58 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

عکس طنز خنده دار و باحال دانشجو


موضوعات مرتبط: عکس متحرک
برچسب‌ها: زبل خان

نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان 1392 ساعت 08:07 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

عکس طنز خنده دار و باحال دانشجو


موضوعات مرتبط: عکس متحرک
برچسب‌ها: زبل خان

نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان 1392 ساعت 08:07 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

 

 

 

               

 

 

 

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

 



به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

  



مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟

  



مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟؟؟

  



بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

 



بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

 



بریدن از خودم را؟؟؟

 


نوشته شده در جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 06:12 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

کسی که گفت. فراموش کنید  ♥s♥D♥♥تقدیم  به 

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم .

و چه سخت است .

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن !

 

 

 

 


نوشته شده در جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 06:09 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

به سلامتی کسایی که هزارتا خاطر خواه دارن.


 اما دلشون گیر یه بی معرفته

♥♥♥


wine.bmp


نوشته شده در جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 06:07 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

 

باید بدجنس باشی تا عاشقت بشن


باید خیانت کنی تا دیوونت باشن


باید دروغ بگی تاهمیشه تو فکرت باشن


باید هی رنگ عوض کنی تا دوست داشته باشن

 

اگه ساده ای اگه باوفایی اگه یه رنگی


همیشه تنهــایی

 

 


نوشته شده در جمعه 23 فروردین 1392 ساعت 06:02 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |


 
دقت کردین همیشه مهمترین و قشنگترین ترین اس ام اس ها *some text missing* میشه ؟
 

★●★●★●★●★●★●★●★
 
  
دقت کردین همیشه بلافاصله بعد از کلیک کردن روی آیکن Shut Down یادت میاد که چه کاری با کامپیوتر داشتی !


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین وقتی دارین موقع فوتبال نگاه کردن تخمه میخورید اگر یه دونه از اون مغز تخمه ها بیفته رو زمین تا کل خونه رو نگردی و پیداش نکنی بیخیال نمیشی ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین یه چیزی رو پوست میگیرین میخواین بخورینش بعد بجای اینکه پوستشو بندازین سطل آشغال خودشو میندازین تو سطل
لامصب از شکست عشقی هم بدتره


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
تا حالا دقت کردین نمیتونید کار پیدا کنید چون تجربه ندارید و نمیتونید تجربه پیدا کنید چون کار ندارید ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺟﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ “ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ” ﺑﮕﯿﺮﯼ ، ﻓﻮق ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻣُﺪ میشه ؛ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺟﺮ ﻣﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﻓﻮﻕ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﺑﮕﯿﺮﯼ ، “ ﺩﮐﺘﺮﺍ ” ﻣُﺪ ﻣﯿﺸﻪ ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین دقیقا زمانی که فکر میکنی زندگی دیگه از این بدتر نمیشه یه اتفاقی میفته که میبینی نه بابا از این بدترم میشه ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین تو فیلم و سریال های ایرانی وقتی دوتا دانشجو میخوان عاشق هم بشن باید پسره اشتباها به کیف دختره بزنه تا همه وسایلش بریزه و تو جمع کردن کمکش کنه و عاشقش بشه ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین ؟
فقط کافیه در ماشینت باز باشه ، عالم و آدم میان بغل دستت که بگن در ماشین بازه . . .
حالا اگه بی بنزین تو خیابون بمونی ، هیشکی آدم حسابت نمیکنه !


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین تو این فیلما که نشون میدن هر کی میفته تو آب اصلا شنا بلد نیست ولی اون که بیرون واستاده در حد یه غریق نجات کامله ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین یه تخمه تلخ و مونده که بخوری پنجاه تا تخمه سالم هم پش بندش بخوری عمرااگه مزش بره ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین یه وقتایی یه جا یهو خوابت میبره ، بعد مامانت از سر دلسوزی و به خاطر اینکه سرما نخوری یه ملافه ای پتویی میندازه روت و یهو از خواب میپری و عمرا دیگه خوابت نمیبره ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
تا حالا دقت کردین این مغازه دارها که بهشون میگی همون توی ویترینی رو میخوام میگن همون یکیه واسه نمونه ست ؟ وقتی یکی بیشتر نیست نمونه چیه پس ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین وقتی بند کفشتو می بندی یا را براه وا میشه یا باس با دندونت بازش کنی ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین ؟
لذتی که در “ کوفت ” گفتن مامان هست در “قربونت برم” هیچکس نیست ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین وقتی ترافیکه و پشت فرمونی لاینی که توشی قفل و بی حرکته ، لاین بقل مثلِ اسب دارن میرن ؛ لاینو که عوض میکنی اینجا قفل میشه ، لاین قبلی شروع به حرکت میکنه ؟؟؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردی وقتی داری به شدت دنبال چیزی میگردی همون چیزی رو پیدا می کنی که دفعه پیش شدید دنبالش می گشتی


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین وقتی دوتا کلید شبیه به هم داری ، هیچوقت اولین کلید ، کلید درست نیست ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین توی بعضی کلاسا آدم مثل خرس خوابش میاد ولی وقتی کلاس تموم میشه این حس کاملا بطرف میشه ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین وقتی کسی تو تاکسی کنار آدم روزنامه میگیره دستش ، مطلبش هرچی که باشه خوندنش تا سر حده مرگ جالب میشه ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین وقتی تو خونه تنهایین ، از شیر حموم گرفته تا یخ ساز یخچال دست به دست هم میدن تا بترسی ؟


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
تا حالا دقت کردین بعضی وقتا یه صحنه ای رو میبینید احساس میکنید که قبلا یه جایی اونو دیدید و حالا داره تکرار میشه . . . !


★●★●★●★●★●★●★●★
 
 
دقت کردین همیشه سطح مسابقات از نظر کسی که قهرمان شده بسیار بالا بوده ؟
 

★●★●★●★●★●★●★●★

دقت کردین مهمون غریبه که میاد آدم کار کردنش گل میکنه و هی میره تو اشپزخونه دنبال کار؟

نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین 1392 ساعت 09:34 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.
 
 

آنها همسایه دیوار به دیوار یكدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا
 
 
 
 بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
 
 

بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
 
 

منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
 
 

7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد
 
 
.
دو سه روز بود كه برف سنگینی داشت می بارید.
 
 

منصور كنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند
 
 

به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد.
 
 

منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد.
 
 

باورش نمی شد كه ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !
 
 

منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد
 
 
.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
 
 

بعد سكوتی میانشان حكمفرما شد.
 
 

منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ؟
 
 
!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.
 
 

منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدن
 
 
د
درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود جوانه زد.
 
 
 
 
از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
 
 

آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت كوتاهی تبدیل شد به یك عشق بزرگ،
 
 

عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت
 
 
.
منصور داشت كم كم دانشگاه رو تموم می كرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه
 
 
 
نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج
 
 
 
داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی
 
 
 
جدیدشونو آغاز كردند.
 
 
 

یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا
 
 
،
رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.
 
 

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...
 
 
 
در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد
 
 
!
منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله
 
 
 
 ناشناخته بود.
 
 

اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو كور و لال كرد.
 
 
 

منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان آنجا هم نتوانستند كاری بكنند
 
 
.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد
 
 
 
براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت ...
 
 
 
ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و
 
 

گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد !!!
 
 

منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
 
 
 

در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معركه بودند و منصور را برای طلاق تحریك می كردند.
 
 

منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش
 
 
.
حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !
 
 

یه شب كه منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من كردن به ژاله گفت:
 
 

ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
 
 

ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ... منصور ته مونده جراتشو جمع كرد و
 
 
 
گفت :
 
 

من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
 
 

می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......
 
 

در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت
 
 
.
بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
 
 

منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده
 
 
 
بودند.
 
 
 
منصور به درختی تكیه داد و سیگاری روشن كرد.
 
 

وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
 
 

ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و
 
 
 
رفت
 
 
.
و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
 
 
 
 

ژاله هم می دید هم حرف می زد ...
 
 

منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
 
 

منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی ؟!
 
 

منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.
 
 

وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت و گفت:
 
 
 
 
مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
 
 

دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد ...
 
 

بعد از اینكه منصور كمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد.
 
 

وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سرشو به علامت تاسف تكون داد و گفت: همسر شما واقعا كور
 
 
 
 و لال شده بود ولی از یك ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا
 
 
 
 سلامتیشو بدست آورد.
 
 

همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم
 
 
.
سلامتی اون یه معجزه بود !
 
 

منصور میون حرف دكتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
 
 

دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
 
 

منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و بی صدا اشك ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود ...

نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391 ساعت 11:51 ق.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

موضوع :



قصه و داستان

۱۲ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۱ و ۵۵ دقیقه و ۲۱ ثانیه بعد از ظهر

۰ رای



عنوان :



“داستان اثبات عشق...”



در صورت مشاهده هرگونه اطلاعات یا تصاویر مغایر با قوانین سایت و یا شئونات دانشجویی در این مطلب, لطفا گزارش دهید.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


مپس از كلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج كردم... ما هدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم.

 سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال كه گذشت كمبود بچه رو به وضوح حس

 می كردیم.



می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم كه مشكل از كدوم یكی از ماست. اولاش

 نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی كافیه. بچه می

 خوایم چی كار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه

 بودیم.

تا اینكه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشكل از من باشه، تو چی كار می كنی

؟


فكر نكردم تا شك كنه كه دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی

 همه چی خط سیاه بكشم.

علی كه انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت كشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.


گفتم: تو چی؟ گفت: من؟


گفتم: آره... اگه مشكل از من باشه... تو چی كار می كنی؟


برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شك داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود

 تو رو با هیچی عوض نمی كنم.

با لبخندی كه رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد كه من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس

 داره.


گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.


گفت: موافقم، فردا می ریم.


و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سركه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!



سر خودمو با كار گرم كردم تا دیگه فرصت فكر كردن به این حرفارو به خودم ندم...


طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینكه بهمون گفتن

 جواب تا یك هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول كشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.


با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم كه جواب ازمایش واسه هیچ كدوممون مهم نیس.


بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر كار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم...

 دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...


علی كه اومد خسته بود. اما كنجكاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟


كه منم زدم زیر گریه. فهمید كه مشكل از منه. اما نمی دونم كه تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا

 

 از خوشحالی ...



روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.


تا اینكه یه روز كه دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این

 جوری می كنی؟


اونم عقده شو خالی كرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز

.
مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر كنم.



دهنم خشك شده بود و چشام پراشك. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...

پ


گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟


گفت: آره گفتم. اما اشتباه كردم. الان می بینم نمی تونم. نمی كشم...


نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه كنم و اتاقو انتخاب

 كردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینكه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم

 یا زن بگیرم!


نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...


دلم شكست. نمی تونستم باور كنم كسی كه یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش كرده بودم،

 

 حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساكمم بستم.


برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.


درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو كنار گلدون گذاشتم.


احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...



توی نامه نوشته بودم:



علی جان، سلام


امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این كارو نكنی خودم ازت جدا می

 شم.


می دونی كه می تونم. دادگاه این حقو به من می ده كه از مردی كه بچه دار نمی شه جدا شم.

 وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم كه عیب از توئه


باور كن اون قدر برام بی اهمیت بود كه حاضر بودم برگه رو همون جاپاره كنم..

.
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

پ


توی دادگاه منتظرتم... امضا؛ مهناز.

 

 


نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391 ساعت 11:43 ق.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

سر كلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه كسی می دونه عشق چیه؟
هیچكس جوابی نداد همه ی كلاس یكباره ساكت شد همه به هم دیگه نگاه می كردند ناگهان لنا یكی از بچه های كلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی كه اشك تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با كسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید ، بغض لنا تركید و شروع كرد به گریه كردن معلم اونو دید و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف كرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت: عشق...


 

ببینم خانوم معلم شما تابحال كسی رو دیدی كه بهت بگه عشق چیه؟
معلم مكث كردو جواب داد: خوب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت: بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف كنم تا عشق رو درك كنید نه معنی شفاهیشو حفظ كنید


 

من شخصی رو دوست داشتم و دارم ، از وقتی كه عاشقش شدم با خودم عهد بستم كه تا وقتی كه نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته كه به یه چنین عهدی عمل كنه.


 

گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریكه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر كسی حاضر بودم هر كاری براش بكنم هر كاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم كه اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینكه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشكی ، ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر كاری برای هم می كردیم


 

من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن ، عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یكی گرم بشی ، عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی ، عشق یعنی از هر چیزو هر كسی به خاطرش بگذری


 

اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشقه من بهم گفت كه دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت


 

پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فكر نمی كرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشقه منو بزنه ولی من طاقت نداشتم ، نمی تونستم ببینم پدرم عشقه منو می زنه.


 

رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول كن ، خواهش می كنم بذار بره


 

بعد بهش اشاره كردم كه برو ، اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم كه بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب كردم و گفتم بخاطر من برو... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار كتك بست


 

عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل كنی


 

بعد از این موضوع عشقه من رفت ما بهم قول داده بودیم كه كسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچكس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد كه توش نوشته شده بود:


 

 


 

لنای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم ، من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می كنم ، منتظرت می مونم ، شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم


 

خدا نگهدار گلكم مواظب خودت باش
دوستدار تو(ب.ش)


 

 


 

لنا كه صورتش از اشك خیس بود نگاهی به معلم كرد و گفت: خوب خانم معلم گمان می كنم جوابم واضح بود
معلم هم كه به شدت گریه می كرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه كرد همه داشتن گریه می كردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یكی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه كسی؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع كرد به لرزیدن ، پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود ، رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تكرار می كرد


 

 


 

خواهی كه جهان در كف اقبال تو باشد؟   خواهان كسی باش كه خواهان تو باشد
خواهی كه جهان در كف اقبال تو باشد؟    آغاز كسی باش كه پایان تو باشد


 


 


 

بدترین شرایط زندگی ما آرزوی خیلی های دیگه است...


نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391 ساعت 11:34 ق.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |

369fl93q5dk3y579dfb4.jpg

" تـــو "

دو حرفـــــــــ ــــــ ــــ بیشتر نیســـت ،

کلمه ی کـــوتاهی

کـــــ ـــ ـه برای گفتنش ..

جانم به لبــــــ ـــ ـ رسید و

ناتمـــــ ــــ ــام ماند ..*

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1391 ساعت 02:32 ب.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت