تبلیغات

http://minochat.org

عشــــــــــــق برا زندگــــــــــــی - عشق یا وجود؟!






عشــــــــــــق برا زندگــــــــــــی

سر كلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه كسی می دونه عشق چیه؟
هیچكس جوابی نداد همه ی كلاس یكباره ساكت شد همه به هم دیگه نگاه می كردند ناگهان لنا یكی از بچه های كلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی كه اشك تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با كسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید ، بغض لنا تركید و شروع كرد به گریه كردن معلم اونو دید و گفت: لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف كرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت: عشق...


 

ببینم خانوم معلم شما تابحال كسی رو دیدی كه بهت بگه عشق چیه؟
معلم مكث كردو جواب داد: خوب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت: بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف كنم تا عشق رو درك كنید نه معنی شفاهیشو حفظ كنید


 

من شخصی رو دوست داشتم و دارم ، از وقتی كه عاشقش شدم با خودم عهد بستم كه تا وقتی كه نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته كه به یه چنین عهدی عمل كنه.


 

گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریكه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر كسی حاضر بودم هر كاری براش بكنم هر كاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم كه اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینكه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشكی ، ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر كاری برای هم می كردیم


 

من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن ، عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یكی گرم بشی ، عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو به خاطرش از دست بدی ، عشق یعنی از هر چیزو هر كسی به خاطرش بگذری


 

اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشقه من بهم گفت كه دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت


 

پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فكر نمی كرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشقه منو بزنه ولی من طاقت نداشتم ، نمی تونستم ببینم پدرم عشقه منو می زنه.


 

رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول كن ، خواهش می كنم بذار بره


 

بعد بهش اشاره كردم كه برو ، اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم كه بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اون طرف تر پرتاب كردم و گفتم بخاطر من برو... و اون رفت و پدرم من رو به رگبار كتك بست


 

عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل كنی


 

بعد از این موضوع عشقه من رفت ما بهم قول داده بودیم كه كسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچكس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد كه توش نوشته شده بود:


 

 


 

لنای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم ، من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می كنم ، منتظرت می مونم ، شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم


 

خدا نگهدار گلكم مواظب خودت باش
دوستدار تو(ب.ش)


 

 


 

لنا كه صورتش از اشك خیس بود نگاهی به معلم كرد و گفت: خوب خانم معلم گمان می كنم جوابم واضح بود
معلم هم كه به شدت گریه می كرد گفت: آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه كرد همه داشتن گریه می كردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یكی از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه كسی؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع كرد به لرزیدن ، پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود ، رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تكرار می كرد


 

 


 

خواهی كه جهان در كف اقبال تو باشد؟   خواهان كسی باش كه خواهان تو باشد
خواهی كه جهان در كف اقبال تو باشد؟    آغاز كسی باش كه پایان تو باشد


 


 


 

بدترین شرایط زندگی ما آرزوی خیلی های دیگه است...


نوشته شده در جمعه 13 بهمن 1391 ساعت 11:34 ق.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت