تبلیغات

http://minochat.org

عشــــــــــــق برا زندگــــــــــــی - پرتگاه






عشــــــــــــق برا زندگــــــــــــی

   این را بدان که تنهایی گریستن یعنی آرام شدن, نه در چشم سرد مرد باران


دیده سیلاب غم را رها کردن.


 چگونه میخواهی کیفی از ناباوری را با خودت به کول بگیری و از تپه ها و


کوههای زندگی بالا و بالاتر روی تا روزی بیاید که خورشید آن کوه سوزان نباشد.


   میدانم,تو دختری از احساس,خشمگین  ولی آرام,غمگین اما خوشحال و چه


آسان تو را از پرتگاه هیاهو پرتاب کرد و عمر تو در سقوط ایت پرتگاه باید بگذرد تا


مرگ.


   دیگر نمیخواهم قسم های دروغت را باور کنم و حال دیگر من آن دختر از پیش


داشته تو نیستم,آتشی هستم که حرارتش تو را از فرسنگها می آزارد و هر


حماقت تو باعث نابودی تو خواهد شد.........


 


 

    در آن زمان که آسمان شروع به غریدن کرد تن لرزان و خستم دوباره لرزید

ولی باز اشکهایم را با تن پوشم پاک میکردم و دنبال قطره های باران بودم و او زار

زار میگریست و من برایش میگفتم که مرد شب زده ی من,مردی از نام

برف,چگونه  مرا به زیر باد نوازش هایش بسته بود.

   ساعتاز دقیقه ها گذشت. دیگرصدای هق هق نیامد.

   او در کنارم روی سنگ فرش پلکان حیاط زانوی غم را بغل  گرفته بود و آن

هنگام که  سرش کنار سرم بود,زمزمه میکرد(تو رو خدا بهش نگو دلش از چی

گرفته  بودفقط براش دعا کن بگو که اون خودش نبود)

 


نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 10:07 ق.ظ توسط ســــــــــــارا عشقی نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت